من میخوام که تو رویام بمونم
تا برات از آرزوهام بخونم
اما سکوت تلخ این خونه
کوچِ بی صداتو یادم میآره
فصلِ بیدوامِ خوشبختی من
تا همیشه منو تنها میذاره
یه روز سرد خزون
-تنگ غروب-
خسته از آدمهای شهر شلوغ
خسته از نگاه پر درد زمون
از حضور بی نشونِ حسمون
تو کوچه باغ دلواپسی
بیستاره موندم تو این بیکسی
دوباره پیشِ روم هستی
اگرچه این یه تصویره
اگرچه بیصدا رفتی
صدات برام نمی میره.
بعضی ها
روی گورها گریه می کنند
و بعضی دیگر
در اتاقها خالی
من وقتی زنبقها می شکفند
گریه می کنم
این را به یاد داشته باش
وقتی که گلها
غنچههای خود را دوباره می گشایند
لحظهای شاد باش
و سپس اندوه مرا به یاد داشته باش
کسی که خود را در شادی به بند میکشد،
بالهای زندگیاش را نابود میکند
اما کسی که بالهای شادی را به هنگام پرواز می بوسد،
در طلوعی جودانه زندگی میکند.
عشق کودکی سر به هواست
که قولش را زود فراموش میکند
کور و کر است وقتی چیزی میخواهد
و هرگز از خواستهاش نمیگذرد.
آرزویش، زمان نمیشناسد
و به شادیاش، اعتمادی نیست
با یک جهان نا امیدی، به پیش میتازد
و با بازیچهای از دست میرود.
اما نباید از نام عشق سوء استفاده کرد
و هر خوهش کودکانهای را
به عشق تعبیر کرد.
عشق واقعی، آتشی دیرپاست،
که همیشه در جان، شعله میکشد
نه رنگ میبازد، نه سرد میشود و نه میمیرد
و هرگز به چیز دیگر، بدل نمیشود.
آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
نه ديگر حرفي از شبنم ، نه عشقي واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده كه تو ديگر نمي ماني
نه ديگر حرف آينده_ آينده ، نه بر لبهايمان خنده
دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه ميداني !
نه ديگر آن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق _ديدنها
نه سوي هم دويدن ها عقب رفتيم پنهاني
نه ديگر نامه اي چيزي نه آن اشكي كه مي ريزي
نه در تقويم _ روميزي ، قرار روز ديداري
نه ديگر فال و نه حافظ نه ديگر غير تو هرگز
نه آن شاخه گل قرمز نه گل ماند و نه گلداني
نه ديگر قصه مجنون نه حرف از عشق بي قانون
نه ماندن ساعتي بيرون نه رفتن زير باراني
نه ديگر طعم لالايي نه ديگر بي تو تنهايي
نه ديگر كي تو مي ايي همه گم شد به آساني
نه حرفي از دوسست دارم نه از عشق تو بيمارم
نه تا آخر تويي يارم هوا سرد دست و طوفاني
نازنينم!
باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!
باز مهرباني چشمهايت،
پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمي دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
به آواز قمري هاي حياتم قسم!
نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
نــــمي توانم!
نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!
نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
قلمها را طاقتي نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!
عشق لالایی بارون تو شبهاست
نم نم بارون پشت شیشههاست
لحظهء شبنم و برگِ گل یاس.
لحظهء رهایی پرندههاست.
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی.
تو خود عشقی که شوق موندنی
غمِ تلخ و گنگِ شعرای منی.
وقتی دنیا درد بیحرفی داره
تویی که فریاد دردهای منی.
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت من و فریاد منی
دستهای تو خورشیدُ نشون میدن
چشمهای بستهمو بیدار میکنن
صدای بال پرنده رو لبهات،
تو گوشهام دوباره تکرار میکنن
زندگی وقتی بیزاری باشه
روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقها
لحظهء بزرگ بیداری باشه
هنوز قطره های باران را معنی نکرده ام
هنوز بر خیسی برگهای باران زده دست نوازش نکشیده ام
هنوز ابر را ترجمه نکرده ام
اما خیسی گونه های بارانی مرا
برگهای خیس باغ باران زده دل را
ابر غم کشیده عاطفه را
نوازشی باید!!!
نه بدستهای سرکش غم
که بدست تو
کسی باران درونم را هجی نکرد
ومن هنوز...
هنوز در انتظارم..باران زده
ابری...غمناک
....هنوز!!!!
از: ف.شیدا
۱۷ بهمن ۱۳۸۵
بگردم دور شهر آیم به کویت
زنم چنگی به چنگ تار مویت
ز تار موی تو چنگی بسازم
ببارم اشک و آهنگی بسازم
بنالم همچو نی تاش نباشه
بخونم من به آهنگ دل خویش
دل پیر و جوون من کنم ریش
چنان گرم که سنگ از غم بناله
به آهنگ دل تنگم بناله
بنالم همچو نی تاش نباشه
یه آهنگی بسازم تاش نباشه
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند.
در من این جلوهی اندوه ز چیست؟
در تو دمسردی پاییز که چه؟
حرف باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار ِ سرور آورِ مهر.
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟
سینهام آیینه ایست، با غباری از غم
تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار
با تو اکنون چه فراموشیها...
با من اکنون چه نشستنها...
خاموشیهاست.
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشیِ من.
چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشتِ سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهن ات،
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتان ات
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است.
سرودِ سپاسی دیگرست
سرودِ ستایشی دیگر:
ستایشِ دستی که مضراب اش نوازشی ست
و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می نوازد.
و این سخن چه قدیمی ست!

رفتی آنگاه که گوی طلائی خورشید
در دستهای خاکستری آسمان
رنگ پریده ومغموم
از لابلای ابرهای تیرهء پائیزی نور می پاشید
رفتی در آن لجظه که سایه ات نیز
بدنبال تو مرا در شهر جدائی
تنها بر جای میگذاشت
من امادر پشت پنجره تنهائیم
رفتنت را غمناک نگریستم
میدانستم...میدانستم
که خورشید در حلقه دیدگان تو طلوع میکند
وباغ سبز عشق
در دستهای تو میروید
بی تو خزانی بیش نخواد بود فصل زندگانیم!!!
میدانستم آری
که بعد تو خورشید
به غروب خواهد پیوست
وآسمان اندیشه ام را هرگز طلوعی نخواهد بودبی خاطهء تو!
همچنانکه باغ سبز عشقم به خزان خواهد نشست
وپس از تو ابرهای سنگین غم در سینه ء آسمان دلم
باریدن آغاز خواهد کرد!
اما تو در فصل روئین باغ بازآمدی
آمدنت را پرستو ها نیز جشن گرفتند و گل سرخ خاطره ام در باغچهء خانه
به استقبال تو روئید.
آمدی چون بهار که هستی بخش پژمرده گی های رنگ رفته
و سبزی دهنده ء رنگهای تیره وخاکستری بود.
تو بهار دلم بودی
وبهار شکفتن دوباره آرزوهایم
اما چرا از کنار خانه دلم عبور کردی ورفتی!!!

جز خوردن غم نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
نگاهت
انتهای شبهای بارانی است
و من هنوز
خیس نگاه توام...
گرمی قلبم و ...
دستهایم...
پیشکش تنهایی تو !
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم سارِ ترانه های بی هنگامِ خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پات.
...
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
به مهر
مرا
بی گاه
در خواب دیدی
و با تو
بیدار شدم.
