تبليغاتX
فریاد




بوی موهات زیر بارون

من می­خوام که تو رویام بمونم

 

تا برات از آرزوهام بخونم

 

اما سکوت تلخ این خونه

 

کوچِ بی صداتو یادم می­آره

 

فصلِ بی­دوامِ خوشبختی من

 

تا همیشه منو تنها می­ذاره

 

یه روز سرد خزون

 

                  -تنگ غروب-

 

خسته از آدمهای شهر شلوغ

 

خسته از نگاه پر درد زمون

 

از حضور بی نشونِ حسمون

 

تو کوچه باغ دلواپسی

 

بی­ستاره موندم تو این بی­کسی

 

دوباره پیشِ روم هستی

 

اگرچه این یه تصویره

 

اگرچه بی­صدا رفتی

 

صدات برام نمی میره.


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/01/12 و ساعت 4:8 PM توسط درسا |


بدون عنوان
بهتر است از جام نیک­بختی ننوشیم، چون وقتی خالی شد، بسیار خواهیم برد. از هراسِ کوچک شدن، نمی­توانیم رشد کنیم. از ترسِ گریستن، نمی­توانیم بخندیم.

موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1385/12/26 و ساعت 10:6 AM توسط درسا |


در چنین روزی

 

بعضی ها

روی گورها گریه می کنند

و بعضی دیگر

در اتاقها خالی

من وقتی زنبقها می شکفند

گریه می کنم

این را به یاد داشته باش

وقتی که گلها

غنچه­های خود را دوباره می گشایند

لحظه­ای شاد باش

و سپس اندوه مرا به یاد داشته باش

 


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1385/12/12 و ساعت 8:56 AM توسط درسا |


کسی که خود را در شادی به بند می­کشد،

 

کسی که خود را در شادی به بند می­کشد،

بالهای زندگی­اش را نابود می­کند

اما کسی که بالهای شادی را به هنگام پرواز می بوسد،

در طلوعی جودانه زندگی می­کند.


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 5:13 PM توسط درسا |


----عشق هرگز نمی­میرد

عشق کودکی سر به هواست

که قولش را زود فراموش می­کند

کور و کر است وقتی چیزی می­خواهد

و هرگز از خواسته­اش نمی­گذرد.

آرزویش، زمان نمی­شناسد

و به شادی­اش، اعتمادی نیست

با یک جهان نا امیدی، به پیش می­تازد

و با بازیچه­ای از دست می­رود.

اما نباید از نام عشق سوء استفاده کرد

و هر خوهش کودکانه­ای را

به عشق تعبیر کرد.

عشق واقعی، آتشی دیرپاست،

که همیشه در جان، شعله می­کشد

نه رنگ می­بازد، نه سرد می­شود و نه می­میرد

و هرگز به چیز دیگر، بدل نمی­شود.

                            


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1385/12/09 و ساعت 11:48 AM توسط درسا |


بار غم

آسوده دلان را غم شوریده سران نیست

این طایفه را غصه رنج دگران نیست

ای هموطنان باری اگر هست ببندیم

این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/12/08 و ساعت 0:4 AM توسط |


نه دیگه

نه ديگر حرفي از شبنم ، نه عشقي واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده كه تو ديگر نمي ماني

نه ديگر حرف آينده_ آينده ، نه بر لبهايمان خنده
دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه ميداني !

نه ديگر آن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق _ديدنها
نه سوي هم دويدن ها عقب رفتيم پنهاني

نه ديگر نامه اي چيزي نه آن اشكي كه مي ريزي
نه در تقويم _ روميزي ، قرار روز ديداري

نه ديگر فال و نه حافظ نه ديگر غير تو هرگز
نه آن شاخه گل قرمز نه گل ماند و نه گلداني

نه ديگر قصه مجنون نه حرف از عشق بي قانون
نه ماندن ساعتي بيرون نه رفتن زير باراني

نه ديگر طعم لالايي نه ديگر بي تو تنهايي
نه ديگر كي تو مي ايي همه گم شد به آساني

نه حرفي از دوسست دارم نه از عشق تو بيمارم
نه تا آخر تويي يارم هوا سرد دست و طوفاني

 


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1385/12/07 و ساعت 11:24 AM توسط درسا |


نازنین

نازنينم!
باز عطر ياد تو،در خاطره ي اتاقم پيچيد!
باز مهرباني چشمهايت،
پنجره ي خيالم را ستاره باران کرد!
باز گرمي دستانت،
روحم را تا دورترين،لمس يادها برد!
نازنينم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه هاي درختان قسم!
به بي قراري بادهاي سرگردان قسم!
به آواز قمري هاي حياتم قسم!
نـــمي توانم پلکهايم را به روي خيال تو ببندم!
نــــمي توانم!
نــمي توانم عطر ياد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمي توانم!باورکن،نمي توانم!
نازنينم!
ايـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم؟
ايـــن همــــه روز راچگونه به تنهايي دوره کنم؟
ايـــن همـــه شمع را با چه رنگي از اميّد، روشن نگه دارم؟
ايـــن همــــــه فصل را تا به کي،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم
که کلمه اي حتي،از ياد نرود؟
قصه ي ايـــن همــه دلتنگي را،
با کدام قلم،برايــت بنگارم؟
آخــــر براي تک تک واژه هاي بي قراريم،
قلمها را طاقتي نيست!
.....
نازنينم!
به اندازه ي تمامـي ابرهاي دنيــا،
دلم گرفته است!
به ديدار ايــــن دل غمگين بيا!
شانه هايــت رابراي ايــــن هــمه بارش،کم دارم!


موضوع : فریاد
| +| نوشته شده در شنبه 1385/11/21 و ساعت 1:52 PM توسط فرياد |


عشق

عشق لالایی بارون تو شبهاست

 

نم نم بارون پشت شیشه­هاست

 

لحظهء شبنم و برگِ گل یاس.

 

لحظهء رهایی پرنده­هاست.

 

تو خود عشقی که همزاد منی

 

تو سکوت من و فریاد منی.

 

تو خود عشقی که شوق موندنی

 

غمِ تلخ و گنگِ شعرای منی.

 

وقتی دنیا درد بی­حرفی داره

 

تویی که فریاد دردهای منی.

 

تو خود عشقی که همزاد منی

 

تو سکوت من و فریاد منی

 

دستهای تو خورشیدُ نشون می­دن

 

چشمهای بسته­مو بیدار می­کنن

 

صدای بال پرنده رو لبهات،

 

تو گوشهام دوباره تکرار می­کنن

 

زندگی وقتی بیزاری باشه

 

روز و شبهاش همه تکراری باشه

 

شاید عشق برای بعضی عاشقها

 

لحظهء بزرگ بیداری باشه

 

 


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/18 و ساعت 10:41 AM توسط درسا |


هنوز...

 

هنوز قطره های باران را معنی نکرده ام

هنوز بر خیسی برگهای باران زده دست نوازش نکشیده ام

هنوز ابر را ترجمه نکرده ام

اما  خیسی گونه های بارانی  مرا

برگهای خیس باغ باران زده دل را

ابر غم کشیده عاطفه را

نوازشی باید!!!

نه بدستهای سرکش غم

که بدست تو

کسی باران درونم را هجی نکرد

ومن هنوز...

هنوز در انتظارم..باران زده

ابری...غمناک

....هنوز!!!!

از: ف.شیدا

۱۷ بهمن ۱۳۸۵


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/11/17 و ساعت 1:38 AM توسط |


آهنگ دل من

بگردم دور شهر آیم به کویت

 

زنم چنگی به چنگ تار مویت

 

ز تار موی تو چنگی بسازم

 

ببارم اشک و آهنگی بسازم

 

بنالم همچو نی تاش نباشه

 

بخونم من به آهنگ دل خویش

 

دل پیر و جوون من کنم ریش

 

چنان گرم که سنگ از غم بناله

 

به آهنگ دل تنگم بناله

 

بنالم همچو نی تاش نباشه

 

یه آهنگی بسازم تاش نباشه

                        

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1385/11/16 و ساعت 9:51 AM توسط درسا |


رفتن تو

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند.

در من این جلوه­ی اندوه ز چیست؟

در تو دمسردی پاییز که چه؟

حرف باید زد!

درد را باید گفت!

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار ِ سرور آورِ مهر.

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور؟

سینه­ام آیینه ایست، با غباری از غم

تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار

با تو اکنون چه فراموشیها...

با من اکنون چه نشستنها...

خاموشی­هاست.

تو مپندار که خاموشی من،

هست برهان فراموشیِ من.


موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 1385/11/13 و ساعت 10:58 AM توسط درسا |


فراقی....

 

چه بی تابانه می خواهمت ای دوری ات آزمونِ تلخِ زنده به گوری!

چه بی تابانه تو را طلب می کنم!

بر پشتِ سمندی

                      گویی

                              نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه یی بیهوده است.

بوی پیرهن ات،

این جا

و اکنون.

کوه ها در فاصله سردند.

دست

         در کوچه و بستر

حضورِ مأنوسِ دستِ تو را می جوید،

و به راه اندیشیدن

یأس را

رج می زند.

بی نجوای انگشتان ات

فقط.

و جهان از هر سلامی خالی است.


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1385/11/07 و ساعت 7:12 PM توسط درسا |


سرودِ پنجم...

 

سرودِ سپاسی دیگرست

سرودِ ستایشی دیگر:

ستایشِ دستی که مضراب اش نوازشی ست

و هر تارِ جانِ مرا به سرودی تازه می نوازد.

و این سخن چه قدیمی ست!


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1385/11/07 و ساعت 6:49 PM توسط درسا |


سوختن

موضوع : تصوير
| +| نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/04 و ساعت 11:55 AM توسط درسا |


بهار وخزان

رفتی آنگاه که گوی طلائی خورشید

 در دستهای خاکستری آسمان

رنگ پریده ومغموم

از لابلای ابرهای تیرهء پائیزی نور می پاشید

رفتی در آن لجظه که سایه ات نیز

بدنبال تو مرا در شهر جدائی

تنها بر جای میگذاشت

من امادر پشت پنجره تنهائیم

رفتنت را غمناک نگریستم

میدانستم...میدانستم

که خورشید در حلقه دیدگان تو طلوع میکند

وباغ  سبز عشق

در دستهای تو میروید

بی تو خزانی بیش نخواد بود فصل زندگانیم!!!

میدانستم آری

که بعد تو خورشید

به غروب خواهد پیوست

وآسمان اندیشه ام را هرگز طلوعی نخواهد بودبی خاطهء تو!

همچنانکه باغ سبز عشقم به خزان خواهد نشست

وپس از تو ابرهای سنگین غم در سینه ء آسمان دلم

باریدن آغاز خواهد کرد!

اما تو در فصل روئین باغ بازآمدی

 

آمدنت را پرستو ها نیز جشن گرفتند و گل سرخ خاطره ام در باغچهء خانه

به استقبال تو روئید.

 آمدی چون بهار که هستی بخش پژمرده گی های رنگ رفته

 و سبزی دهنده ء رنگهای تیره وخاکستری بود.

تو بهار دلم بودی

وبهار شکفتن دوباره آرزوهایم

اما چرا از کنار خانه دلم عبور کردی ورفتی!!!

høst 001.jpg

 


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت 9:6 PM توسط |


جهان بی حاصل
چون حاصل آدمی در این شورستان

                                             جز خوردن غم نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

                                         و آسوده کسی که خود نیامد به جهان


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت 10:59 AM توسط |


بانوی من

نگاهت 

               انتهای شبهای بارانی است

                        و من هنوز

                                         خیس نگاه توام...

گرمی قلبم و ...

                                 دستهایم...

                                            پیشکش تنهایی تو !


موضوع : فریاد
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/11/03 و ساعت 9:43 AM توسط فرياد |


آخرِ بازی...

 

عاشقان

سرشکسته گذشتند،

شرم سارِ ترانه های بی هنگامِ خویش.

و کوچه ها

بی زمزمه ماند و صدای پات.

...

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

               به داس سخن گفته ای.


موضوع :
| +| نوشته شده در شنبه 1385/10/30 و ساعت 6:15 PM توسط درسا |


باتو

به مهر

         مرا

            بی گاه

                  در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم.


موضوع :
| +| نوشته شده در سه شنبه 1385/10/26 و ساعت 5:58 PM توسط درسا |